تبليغاتX
فریاد شقایق
فریاد شقایق
قالب وبلاگ

بیاندیش

بیاندیش به هر آنچه که اندیشه تو را فزونی می بخشد که جهان اندیشه ای بیش نیست،اندیشه ای در فراسوی یک بازی ،بازی به نام زندگی ،بازی که اگر پیروز از آن راه به در بری جاودانه خواهی ماند و جاودانه خواهی زیست


بازی که تنها یک بار فرصت زندگی پیدا میکنی و نه بیش،پس بیاندیش به هر آنچه که تو را در این بازی پیروز میکند و تو را از این جهان به ظاهر زیبا می رباید و تو را بدانجا می برد که شایسته روح گرانمایه و والای توست


و بیاندیش لحظه ای بر عشق ،که عشق روح را از بدنت می ستاند و آن را در فراسوی مکان و زمان به پرواز در می آورد و تو را بدانجا می برد که جهان را ذره ای می پنداری


دوست داشته باش هر آنچه را که لایق دوست داشتن است ،که دوست داشتن مهر را در قلبت می گستراند ،عاطفه را به تو هدیه میدهد و احساس را در رگهایت جاری میکند


ببخش حتی آن کس را که لایق بخشیدن نیست ،که بخشیدن آرامش را به تو هدیه می دهد و یاد می دهد به آنان که می پندارند انتقام راه آخر است.

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 16:3 ] [ keivan ] [ ]
دوستان عزیز سلام بازم میخوام بنویسم بعد از یه مدت خیلی طولانی

تو پست آخرم نوشته بودم شاید باز یه روزی برگردم و بنویسم

خوشحالم که بازم پیشتون اومدم و به وبهاتوت سر میزنم

امیدوارم باز هم مثل اون وقتا به هم سربزنیم و درد دل کنیم و تسکینی واسه غمها

و شریکی واسه شادیهای هم باشیم.

دوستای عزیز بازم مثل اون وقتا شعرای خودم رو تو وب میذارم با این تفاوت که گذشته های

اندوه و غم رو کنار گذاشتم ،بازم مینویسم ولی نه تنها،بازم مینویسم ولی نه از اندوه و غم ،مینویسم از کسی

که ارزش نوشتن، عاشق بودن و عاشق موندن رو داره

امیدوارم باز هم دوستای خوبی واسه هم باشیم

تک تکتون رو دوست دارم و براتون احترام قائلم...............

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 15:51 ] [ keivan ] [ ]

سلام به همه دوستان عزیزم که تو این مدت با هم بودیم و همیشه با نظراتشون و لطفشون و بعضا با همدردیهاشون خوشحالم کردن،شاید این آخرین مطلب این وبلاگ باشه ،شاید هم یه روزی برگشتم و باز نوشتم ،به هر حال زندگی هنوز هم جاریست ،ولی چه این وبلاگ باشه چه نباشه فراموشتون نمیکنم وبهتون سر میزنم به خدا میسپارمتون و امیدوارم همیشه سلامت باشید و قلبتون مملو از صداقت و عشق باشه.....................

 

 

سالها احساس را در قلبم همچون آب در تنگی بلورین جمع کردم وآن را به دستان زیبایت هدیه دادم  و تو چه آسان رهایش کردی.

سالها اشک را از دیدگان فرو ریختم برای بودن تو و تو چه آسان آن را از یاد بردی.

سالها برای بودنت گریه کردم و سالها برای نبودنت و سهم من از عشق همان لحظه کوتاه با تو بودن بود،چه قصه تلخی تلخ تر از آنچه دیده ام و شنیده ام .

تو برای من حاصل یک عمر احساس و گریه بودی و من برای تو یک دوست،رفتنت برای من مرگ تمام لحظه ها و خاطرات و احساس بود و رفتنم برای تو رفتن یک دوست ،چه مجازات سختی آفرین بر این تقدیر.

به حرمت ماه و ستاره و مهتاب دلم تنگ است ،تنگ تر از آنچه می پنداری ،چشمانم اشکبار است اشکبارتر از ابر در لحظه های بهاری و قلبم شکسته است همچون پرنده ای که در قفس بگذاری .

اما هنوز نفرین بر لبم نیامده چقدر صبور است این قلبم که هر روز خوشبختیت را زمزمه میکند.

تو در آسمانها باش من روی زمینم ،تو شاد و زیبا باش من افسرده و غمگینم .

اما دیگر امروز به خدا می سپارمت که همیشه شاد باشی و سلامت و چشمانت را از اشک سهمی نباشد

و از این شعرهای غمگین دگر خداحافظی میکنم و از این شبهای گریه و از این روزهای دلواپسی و اندوه  و اگر بتوانم

و اگر بتوانم

و اگر بتوانم...............

[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 11:48 ] [ keivan ] [ ]

ميدونم

 

ميدونم دوستم نداشتي اينو از چشات ميخوندم

ولي شبها توي گريه بخدا دعات ميكردم

 

يه روزي يادمه گفتي كه چقدر من مهربونم

حرفت و خاطره كردم گوشه دلم نوشتم

 

حرفاي اون شب آخر هيچوقت از يادم نميره

گفتي ما بايد جدا شيم برو پيش يكي ديگه

 

دل من يه دريا خون بود ولي حرفام پر ترديد

آخه من خوب ميدونستم كه شما دوستم نداشتيد

 

من ولي گفتم برو كه بيخودي اسير نموني

عشق زوري كه نميشد اگه ميخواستي ميموندي

 

آخ كه چه جادويي داشتن اون دو تا چشم سياهت

دلم و بدجوري برد اون صورت زيبا و پاكت

 

آخ كه تو چه ظلمي كردي به دل ساده و تنگم

مگه من چي خواسته بودم تو خودت بگو عزيزم

 

من بجز صداقت و عشق هيچ چيزي نخواسته بودم

ولي تو تنهام گذاشتي آخ كه من چه ساده بودم

 

آخ چقدر دلم گرفته واسه اون همه صداقت

واسه اين قلب صبورم كه فرستاديش به غربت

 

طفلكي آخه تو اون شهر هرجا ميرفت تو رو مي ديد

ديگه داشت ديوونه ميشد داشت تو غصه ها مي پوسيد

 

من آوردمش تو غربت تا شايد آروم بگيره

تا شايد با دوري از تو خاطرات رو دور بريزه

 

ولي انگار خاطراتت واسه من هميشگي شد

راه ديگه اي نمونده ، شايدم خاك چاره اي شد

 

راستي يه چيزي بپرسم اگه ناراحت نميشي

من برات بازيچه بودم يا عروسك قديمي

 

رسم دنيامون همينه عروسك كه كهنه ميشه

يه عروسك قشنگ تر مياد و جاش و ميگيره

 

حالا با عروسك جديدتون خوش ميگذره

يا اونم قديمي شد رفتيد پيش يكي ديگه

 

دل من گلايه بسه بذار اون زيبا بمونه

لا اقل ميون شعرام مثل گلها پاك بمونه

 

مثل اون گلهاي مينا كه هميشه خوب و پاكن

شايدم گلهاي ياسي كه رو ديوار حياطن

 

آره بيوفا منم من! تو هميشه باوفايي

تو برام جلوه عشقي ،آره تو خود خدايي

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 11:41 ] [ keivan ] [ ]

سلام به همه دوستان

امروز ميخوام ديدگاه خودم رو در رابطه با عشق بنويسم

البته از همه دوستان عزيز انتظار دارم كه نظرشون رو در مورد اين مطلب بگن تا بتونيم از نظرات همديگه استفاده كنيم و به نتيجه برسيم ،پيشاپيش از اينكه وقت ميذاريد و اين نوشته رو ميخونيد تشكر ميكنم.

به نظر من به سه رايطه ميتونيم عشق بگيم

1-     دختر و پسر همديگه رو دوست دارن و اين دوست داشتن تا حديه كه  حاظرن از عزيز ترين چيزها و عزيزترين كساني كه دارن به خاطر طرف مقابل بگذرن و هر مشكل و سختي رو تحمل كنن بدون اين كه حتي به روي طرف بيارن ، تو اين رابطه دختر و پسر به هم ميرسن و عشقشون رو با ازدواج براي هميشه تو قلبشون تثبيت ميكنن.

2-     دختر و پسر عاشق هم هستن درست مثل قسمت قبل با اين تفاوت كه به واسطه مشكلاتي مثل مخالفت خانواده يا چيزي ديگه نميتونن با هم ازدواج كنن ولي اونقدر همديگه رو دوست دارن و عاشق هستند كه اگه شده تا آخر عمرشون هم منتظر و تنها ميمونن به اميد روزي كه به هم برسن.

3-     و اما قسمت سوم كه من بيشتر اين نوشته رو به خاطر اين قسمت شروع كردم،دختر و پسر همديگه رو دوست دارن و همه زندگي و آيندشون رو تو چشم همديگه ميبينن ولي يكطرف اين رابطه دختر يا پسر به دليل واهي جدا ميشه و به يكي ديگه دل ميبنده،مسلما اون كسي كه به اين راحتي ميره از همون اول هم عاشق نبوده و فقط شايد به طرف مقابلش يه كم عادت كرده ،ولي طرف مقابل چي ؟اون كه عاشق بوده ،اون كه حاظر بوده تمام دنياش رو به زير پاي عشقش بكشه ،در همچين موقعيتي اون كسي كه عاشق بوده اگه هميشه طرف مقابلش رو نفرين كنه و دوست داشته باشه زندگيش خراب شه به نظر من اونم عاشق نيست ، چون عشق مقدس تر از اين حرفاست ،عشق فدا كردن ديگري براي خود نيست بلكه فدا كردن خود براي ديگري است،اگه اونقدر عاشق طرف مقابلت باشي و اونقدر دوستش داشته باشي كه حتي با رفتنش هميشه براي خوشبختيش دعا كني  ميشه روي اين رابطه هم اسم عشق رو گذاشت ،هرچند كه اگه با نبودش اشك هيچوقت از گوشه چشمات خشك نشه حتي بعد از سالها، حتي اگه اونقدر افسرده و در هم شكسته باشي كه مرگ تنها آرزوت بشه ،عشق بعضي وقتا با نرسيدن معني پيدا ميكنه ،مطمئن باش اگه بعد از رفتن طرف براي خراب شدن زندگيش آرزو كردي تو هم عاشق نبودي و اونو به خاطر خودت دوست داشتي نه به خاطر خودش واين يعني خودخواهي نه عشق...........

[ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 12:51 ] [ keivan ] [ ]

قاصدک

 

قاصدک پس تو کجایی مردم از چشم انتظاری

مردم از این لحظه های عاشقی و بیقراری

 

قاصدک هر روز و هر شب انتظار خبر تو

میکشد این قلب من را آرزوی دیدن تو

 

شاهد اشک دو چشمم، ماه آسمان گواه است

درمیان نور مهتاب هرشب این اشکم روان است

 

انتظار خبر مرگ من ای قاصد زیبا

شده آرزوی این دل در میان سیل اشکها

 

من که خوب می دانم ، که تو خواهی آمد

در غروبی غمگین خبرم خواهی کرد

 

در کنار باران گریه ای خواهی کرد

خبر مرگم را زمزمه خواهی کرد

 

من ولی قبل از مرگ با تو حرفها دارم

سینه ای مملو از درد و دل ها دارم

 

سینه ام لبریز از آرزوهای محال

آرزوهایی چون یک سبد میوه کال

 

قاصدک بعد از من در طلوعی روشن

خبر مرگم  را ،  بده بر یار من

 

قاصدگ مرگم را تو بگو با شادی

که دگر راحت شد قلبم از بی تابی

 

قاصدک قول بده نشکنی قلبش را

یا تو جاری نکنی قطره اشکش را

 

قاصدک قول بده در جواب حرفش

که ز تو میپرسد کو مسیر قبرش

 

تو جوابی ندهی ساکت و خاموش باش

دوست ندارم خاکم تر شود از اشکش

 

حرف آخر بزنم فرصتی باقی نیست

ای خدا سهمش کن هرچه از خوشبختیست

 

 

 

 

 

[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ 12:8 ] [ keivan ] [ ]

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

                                                                      (داریوش)

[ شنبه هشتم خرداد 1389 ] [ 19:45 ] [ keivan ] [ ]

برگ پاییزی

 

 

قصه اون برگ خشکیده و زرد پاییزی

که یه روز جدا میشه چه قصه غم انگیزی

 

بعد یه عمری نشستن توی اون باغ قشنگ

حالا باید دست بده به دست توفان و تگرگ

 

توی اون لحظه آخر که میخواد جدا بشه

شبنمی رو گونه هاش میشینه و رها میشه

 

آروم آروم تو هوا میچرخه و پایین میاد

توی هر چرخ زدنی خاطره ای یادش میاد

 

یاد اون کفتری که عقاب یه روز جفتشو برد

طفلکی تنها بود و رو شاخه ها کز کرده بود

 

یاد اون دختری که با قاب عکس صحبت میکرد

ساعتها زیر درخت از ته دل گریه میکرد

 

تموم خاطره ها توی ذهنش زنده می شد

یاد اون روزایی که چتری واسه پرنده بود

 

توی اون لحظه ای که داشت به زمین نزدیک میشد

یه چیزی مثل سوال یکدفه ذهنش و ربود

 

چرا باید جون بده روی زمین تو دست باد

آخه اون به حق هیچکسی که بد نکرده بود

 

یه دفه حرفای دختره براش تداعی شد

حرفایی که شکوه دختره از زندگی بود

 

تو همین خاطره ها روی زمین قدم گذاشت

تا میخواست وداع کنه، عابری روش پا گذاشت

 

آخ که چه وداع سختی بود براش با زندگی

اون حتی فرصت نکرد بگه وداع ای زندگی

 

[ دوشنبه سوم خرداد 1389 ] [ 10:48 ] [ keivan ] [ ]

باورت میشه هنوزم به یادتم،هنوزم دارم برات شعر می نویسم،هنوزم به یادت گریه میکنم و دیوونه بازی در میارم؟

روزای اولی که رفتی با خودم میگفتم یک هفته دیگه فراموشم میشه،یک ماه دیگه یا چند ماه دیگه ولی شش ماه که گذشت و هر روز دلم از روز پیش بیقرارتر می شد دیگه فهمیدم که یاد تو برام کاووسی شده توی بیداری.

دو سال گذشت ولی برای من انگار دو روزه که رفتی،هنوزم دارم برات مینویسم و هنوزم دارم با اشک دیده آتش دل رو خاموش می کنم.

ولی تو چی، فکر کنم دو روز بعد از خداحافظی همه چیز رو فراموش کردی ،انگار که اصلا من نبودم انگار که یه رهگذر بودم و از کنارت رد شدم و رفتم.

باشه عیبی نداره بازیهای سرنوشته دیگه،کاریش نمیشه کرد،به قول مریم بازیای سرنوشته روی خوبا خط کشیده بدا رو برام نوشته.

توی این دو سال حتی توی اون لحظه هایی که اونقدر حالم خراب شد که بارها از خدا طلب مرگ کردم هیچ وقت زبونم نچرخید که جز خوشبختیت و سلامتیت از خدا چیزی برات بخوام،خودم هم نمیدونم چرا؟شاید چون عشقت اونقدر دلم رو پر کرد که دیگه جایی برای نفرت باقی نذاشت .

تلخه ولی شیرینه ،وقتی خودت رو تو دریای غم غرق شده میبینی و اشکات رو دونه دونه  می شمری که از گونه هات آروم آروم روی زمین میچکن ،تو قلبت آرامش رو احساس میکنی.

خدایا این بازی تا کجا ادامه داره؟ خودم هم درست نمیدونم ،خودت گفتی که از رگ گردن به بنده هات نزدیکتری پس درکم میکنی و میدونی چی میکشم ؟ ولی به اسم خودت قسم فقط اینو بهم بفهمون که این همه غم تاوان چیزی در زندگیمه یا اینکه این اشکها راهی برای زدودن زنگار از قلبم و به یاد تو بودنه؟

درد و دلای کاغذی داره تموم میشه ولی دلم نمیاد از آجی که این دو سال با قلب مهربونش همیشه پیشم بود و آرومم کرد تشکر نکنم،آجی که  اگه نبود و یا بهتر بگم نباشه نمیدونم وقتی از غمها، بغض گلوم رو می گیره و دلم تو آتیش غمها میسوزه کی با صبوری ساعتها باهام صحبت میکنه و با قلب مهربونش آرومم میکنه ،دنیای عجیبیه یکی مثل آجی قلبش مثل یه فرشته میشه و یکی دیگه دلش از سنگ سخت تر میشه.

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ 21:3 ] [ keivan ] [ ]

خدایا از کجا بنویسم؟ چرا این روزها به هر وبلاگی سر میزنم یا هر نوشته ای را میخوانم از دل شکسته ای حکایت میکند که با چشم گریان روزها و ماهها و شاید سالهاست منتظر معجزه است که عشقش را به او بازگرداند ،با اینکه خود میدانیم معجزه ای در کار نیست ولی چشم به دور دستها بسته ایم و منتظر برگشتنش هستیم ،زندگی ما را چه شده بر سر ما چه آمده؟کجای راه را اشتباه رفتیم ؟هرچه فکر میکنم تا این حد بنده بدی نبوده ام که مستحق این زجر کشنده باشم، چند روزی است که فکر تازه ای هر از گاهی  در گوشه و کنار ذهن مشوشم خودنمایی میکند ولی سعی میکنم فکرش را نکنم ولی  نمی شود،خدایا عدل تو واقعا در حق بندگانت این است؟ تا کی بنشینم و بگویم صبر داشته باش و به خدا توکل کن، چون تو خدایی و قدرت داری و من بنده و آفریده تو باید این زجرها را تحمل کنم؟ اگر عدل و عدالت تو این است حرفی ندارم.ای کاش لحظه مرگمان را به خودمان می سپردی تا وقتی همه چیز را از دست دادیم پیش از این که تو را نیز از دست بدهیم زندگی را تمام میکردیم ،نمیدانم شاید تو را هم دارم از دست میدهم،اینها همه تاوان صداقت و عشقی است که هم تو از آن با خبری هم من ،پس دگر هیچ چیز نمی گویم ،نه اینکه نمیخواهم بگویم ،نه اینکه حرفی برای گفتن ندارم به این دلیل که بارها و بارها و بارها گفتم ولی هیچ جوابی نشنیدم انگار که اصلا وجود ندارم به این دلیل  که تو خدایی و قدرت داری و من بنده و محکوم به حکم تو .

[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ] [ 13:37 ] [ keivan ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

«دکتر علی شریعتی»



کنار آشنایی تو آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند برای چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

(مریم حیدرزاده)


سلام به همه دوستان عزیز، همه اشعار وبلاگ از خودمه ،از دوستان عزیز اگه کسی شعری سروده و خواست تو وبلاگ بذاره خبر بده با اسم خودش تو وب بذارم،موفق باشید.

لینک مستقیم وبلاگ
www.faryadeshaghayegh.blogfa.com
آخرين مطالب
امکانات وب